X
تبلیغات
لطفاً گوسفند نباشیم
لطفاً گوسفند نباشیم

به به .. !

سلام به رویْ کم کنان ماه شب چهارده !

تابستانی دیگر فرا رسید و عزم حضور کردیم در این وبلاگ ِ خسته !

هنوز متولد نشده بود پُکیده شد از بس که انبوه مطالب بر سرش هوار گشت !

آمدیم تا اندکی میان این همه اظهار لطفتان ادای دِیْنی داشته باشیم و اعلام حضور کنیم و سوت آغازی به در کنیم و فرشی قرمزین زینت جا پایتان نهیم تا شاید قدم رنجه فرمایید بر روی تخم چشم این وبلاگ زبان بسته !

محض اطلاع گوسفند زده های عزیز این وبلاگ از امشب شروع به فعالیت می کند !

امضاء : گوفسند خسته : دی !

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دیگه عمراً اگه ردّمو پیدا کنید ! [ناراحت]
بی معرفتا ! [ناراحت]
یعنی .. ســــــــــــــــــــــــوت ! [عصبانی]
به همین زودی همه چی دلتونو می زنه !؟ [ناراحت]
باشه .. ما که رفتیم به سلامت / شمام برید پی زندگیتون .. برید دیگه .. دِهَه .. همینطوری نشستن زُل زُل منو نیگا می کنن .. ایش ! [ناراحت]
خدافستون / [بدرود]

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 23:27 امضا: گوسفندِ خسته|

یکی چلمنی دید بی­ دست و پای / فرو ماند در لطف و صنع خدای

به تن داشت یک جامه ­ی دلق تنگ / همه جامه­ اش پر ز ابزار ننگ

بگفتند او مرد جنگ است و جام / همی کوشد و پا نهد بر لگام

بگفتند این مردکی ساده نیست / سرش بی­ هوا در پی باده نیست

بسی با عجب خیره گشتم به او / نشد باورم؛ مانده گشتم به او

سرش در گریبان نسناس بود / همی بر بر*ش نام مرداس بود

عجب گشتم از این همه حرف مفت / همی خیره ماندم که مرداس گفت:

"همه هستی­ ام را بدادم ز دست / سر جهل و افکار و اغراض پست"

کمی رو نهادم کمی آنوری / کمی رو نهادم کمی اینوری

نجستم خبر از حضور پسر / بسی کف نمودم از این مغز خَر!

چو فرصت شمردم غنیمت ز او / بپرسیدم از گل پسر ناز او

بپرسیدم از پور آن پیرمرد / ز ضحّاک پر قوّه ­ی شیرمرد

برم خم شد و اندکی خیره گشت / بگفتا: عجب این پسر چیره گشت!

به من گفت مرداس از گل پسر: / که هم زن ستوده و هم شد پدر

زنش دخت بی­ مایه ­ی ناس نیست / به جان خودم دخت نسناس نیست

من اندر کفم این پسر از کجا / ستانده ز دنیا زنی مه­ لقا

بگفتند گو نام او شوکت است / و گویی نوه­ زاده­ ی نزهت است

و نزهت همی مام یک شهریار / که او می شود مادر یک دیار!

خود شوکت انگار پرمایی* است / پرش گاو صندوق ز دارایی است

لواسان و توچال و اروند رود / فرحزاد و دربند و هرآنچه بود

همه آنِ شوکت شده از قضا / گرفته است ضحّاک هم حال ما!

بگفتم که قصد تو از حال چیست؟! / یقیناً خیال تو خوشحال نیست؟!

به ناگاه مرداس آن پیرِ یل / چو خم شد به زانو و بر پای شَل

به اندوه یکباره گریید سخت / و افزود: لعنت بر این شانس و بخت!

زنم مُرد و ضحّاک بی ­مام شد / به طوری همه شهر بی ­نام شد

چو بگذشت از چلّه­ ی مام شهر / نشستیم پای نت و ماه* و بحر

یه لپ تاپ اچ­ پی، متالیک رنگ!!! / که آورده­ اند آن ز شهر فرنگ

همه کار و بارم چو گردید چت / نهادم به رویم یکی شال و هت*

چت اندر میان، صفحه ­ای باز گشت / جهان پیش چشمم سر آغاز گشت

میان زمین و میان هوا  / دل و قلوه را دادم اندر صفا!!!

چو دخت عزیزی به گفتار شد / دلم از حضورش چو بیمار شد

نگاهش عجب بر دلم می ­نشست / چو جامی که از ضعف دل می­ شکست

به ناگاه پرسید از من که تو / که ­ای؟ یا چه ­ای؟ مرد بسیار گو

بگفتم غلامت، سگ خانه ­ات! / چو رخصت دهی مرده­ ی شانه­ ات!!!

تو قلب رئوف و رخ خوش­ تراش / به من ده که گردم وزیر معاش

بگیر ای پری روی فون نامبرم! / من آن گوشیت را به قربان برم

بزنگ و برایم پیامک بزن / که جز تو ندارم کسی در وطن

چو دختر بزنگید بر من یهو / همه پیکرم شد ز شادی ولو

خلاصه پس از گفتگوی نخست / پس از عشوه ­ای او ز من کار جست

که روزی شود روز دیدار ما / و من دم­به­دم در پی ماکسیما ...

چو آمد همان روز دیدار من / و وحشت بیفتاد در کار من

بجنبیدم و همچو آهو بُدم / سلیسانه دنبال بانو  بُدم

برفتیم در شاپ ِکافی(!) نخست / همه اشتیاقم ز دیدار جست:

که تو ای شه شاه بانوی من! / چه سوغات داری در این انجمن

حواس از پی تحفه ­اش رفته بود / بسی ترس و وحشت ز من سر نمود

به لکنت شدم در پی چاره ­ای / بگفتم: عجب ماه فرزانه ­ای

بگو بر من ای دخت همچون پری / که از هر نگاهی ز من برتری

بگو کز کجایی؟ ز منزل بگو؟ / ز مام و دد و یارِ در دل بگو؟

پریچهره­ ی ناز گیسو بلند / همان دلبر ناز ابرو کمند

به من گفت: ای پیرمرد حریص / تو با روی چون آمدی نزد میس*؟

بگو در پی من شدی یا منال؟ / بگو سوی من آمدی یا که مال؟

چو ابرو بینداخت بالاتری / همان دم بگشتم ز او کهتری

بگفتم که من سوی لیلی شدم / ز عشق تو من پیر̊ پیلی شدم

اثر از رلکسی* و شادی نبود / همان جا به گوشم چو سیلی نمود

همه انجمن جلب مرداس شد / و انگار او مضحک ناس شد

پریچهره ­ی ناز ابرو کمان / همان دخت خوشرو و سرو چمان

مرا ناگه از اوج بر زیر کرد / همان دم مرا پر ز تحقیر کرد

بشد فوراً از شاپ ِکافی برون / همان دم سراپا شدم از جنون

همان لحظه مردی به من چشم دوخت / چو دیدم رُخش گو که مرداس سوخت

برادر زنم، دایِ ضحّاک بود! / و گویی کز اول ز مخ پاک بود!

بیفتاد بر جان من نارفیق / و من را عجب ساخت در زیر تیغ

بگفتم همی آمدم بهر غیر / که ضحّاک داماد گردد به خیر

چو گفتم دروغی من از روی جهل / همه کارها گشت در لحظه سهل

برادر زنم، بوسه زد بر سرم / و برخاست با رخصتی از برم

من ِ خسته ی رفته از عقل هوش / بگشتم به دور پسر با خروش

همی مانده بودم سر ِآبرو / از آن پس شدم پیر و سرکنده رو

به خون پسر هر دمی تشنه تر / و هر لحظه از غصّه دیوانه تر!!!


سروده ی: الف.سین.شین (آنتی).

 

کلمه و ترکیب های تازه :

*بر: سینه

*پرمایی: پرمایه، مایه ­دار

*ماه: در اینجا منظور ماهپاره(!)

*هت: کلاه!

*رلکسی: آرامش!


پ.ن:

در راستای علاقمندی جمع کثیری از نویسندگان به حذف شدگی، بر آن شدیم که این وبلاگ را با این شعر به فرجام رسانیم.

لاجرم برای دل خوشی خودمان هم که شده اعلام داریم که:

این وبلاگ تابستان هرسال بروز می شود!

رحم الله من یقرأ فاتحة مع الصلوااااااات ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 9:41 امضا: آنتی شرلی|

بسم الله الرّحمن الرّحيم

قال رسول ‌الله صلّي‌ الله عليه و آله و سلّم : « من سمع مسلماً ينادي يا للمسلمين فلم ‎يجبه فليس بمسلم »

ملت بزرگ ایران ، اکنون چندین ماه از آغاز بیداری اسلامی و حرکت ملت های ستم دیده برای رهایی از چنگال استعمار خارجی و استکبار داخلی به راه افتاده است و مردم کشورهای مختلف از خواب چند صد ساله بیدار شده اند . مردم بحرین هم در چندین ماه اخیر به مانند سایر ملت های آزاده برای تحقق خواسته های خود دست به تظاهرات زده است ولی با واکنش و سرکوب شدید عمال آل خلیفه و آل سعود مواجه شده اند .
(( چه جوانان و چه نوجوانانی که علی اکبروار و چه کودکان و چه نوزادانی که علی اصغرگونه توسط مزدوران وهابی به شهادت رسیدند تا امروز در سکوت مرگبار سازمان ملل و نهادهای حقوق بشر کربلایی دیگر با حمایت آمریکا به راه افتد و شیعیان و محبان واقعی اباعبدالله از دغل بازان و ریاکاران آشکار شوند . ))
در همین راستا ، از ملت قهرمان ایران دعوت می شود تا با حضور در ورزشگاه آزادی در روز بازی ایران و بحرین فریاد مظلومیت مردم بحرین را به گوش جهانیان برساند .

+ انتهای پُست را بهانه ای برای گذاشتن  ِ پُست نخوان ! هدف چیزی فراتر از دیده ی توست . کمی عمیق تر بخوان . کمی حرکت برای بیداری اُمت و شادی ِ دل ِ مولایمان ! چقدر دوریم ، خیلی دور ! 

 

نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست

دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی

هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست

نیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیع

که شهر ما نه مُهیای گامهای تو نیست

نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند

قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه

کسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیست

نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش

که جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیست

نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها

به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست

نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه

که ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست

نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست؟

نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست

نیا نیا گل نرگس به جان تشنه عشق

دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست

ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا

کسی برای شهادت به کربلای تو نیست

نیا نیا گل نرگس نیا به دعوت ما

هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا

برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست

* السلام علیک یا مظلوم یا حجه ابن الحسن العسکری *

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 12:47 امضا: گوسفندِ خسته|

دوست داشتم قبل از رفتنم چندتا نکته و اندرز برای شما داشته باشم، هرچند که می دانم

نسل امروز نسبت به هرگونه پند و نصیحتی آلرژی دارد و زود فیوز می پراند. اما خب با تحمل

کردن این چند خط، جانتان که بالا نمی آید، ناسلامتی من دارم می میرم. پس خوب و با دقت

گوش بدهید:


1. شنگول جان! تو برادر بزرگتر آن دوتای دیگر هستی، پس مراقبشان باش، مرسی. دفعه

قبل که آقا گرگه وارد خانه شده بود و تو و منگول را قورت داده بود، من رسیدم و شکمش را

پاره کردم و آزادتان کردم. اما از این به بعد من دیگر نیستم. اون قدیم مدیم ها قصه اینجوری

بود که آقا گرگه اول صدایش را نازک می کرد و در می زد، شما پا نمی دادید.بعد دستهایش

را آردی می کرد، شما پا نمی دادید.بعد سر و صورت و پاهایش را سفید می کرد، شما گول

می خوردید و پا می دادید و در را باز می کردید. اما توی این دور و زمانه، عزیزم! گرگ ها اینقدر

پر رو شده اند که نه تنها صدا نازک نمی کنند بلکه ادعای مامان شما بودن را هم ندارند و صاف

و پوست کنده می گویند که: « لطفاً در را باز کنید؛ من گرگ هستم!» تا اینجایش که جای ترس

ندارد. اما من از این می ترسم که شما هم آنقدر بزغاله باشید که حاضر شوید در و دروازه را

راحت به روی گرگ باز کنید و نه تنها منتظر منت و التماس و در نهایت حمله آقا گرگه نشوید

بلکه خودتان داوطلبانه open door شوید و توی شکم گرگه افتخار کنید که ما اگر در را باز

نمی کردیم، خانه را روی سرمان خراب می کرد!


2. منگول جان، آی بزغاله با توام! 75 درصد نگرانی من بابت تو است. بابت منگل بازی هایی

که گهگاه از خودت استخراج می کنی و دیگران را هم با خودت به ته چاه می کشی. یادت نرود

که هر گرگ و شغالی پشت در خانه هر بز و بزغاله ای، فقط به یک چیز می اندیشد که آن یک

چیز نه اجاق گاز توست، نه النگو و گوشواه و بوق مرمری توست، نه پلی استیشن و انبار

علوفه توست و نه چیز دیگری جز تو و آن گوشت خوش مزه ات! به همین خاطر تا وقتی پشت

در هست، حاضر است هر شرط و تبصره و IF تو را سه سوت بپذیرد. ولی وقتی در باز شد و

چراغ سبز نشان داده شد، هر راننده ای پایش را از روی ترمز بر می دارد و گاز می دهد و

گاز می زند(!) یاس منگولا جونم!


3. حبه انگورکم، خوشگل و با نمکم. دختر کوچولو و دوست داشتنی ام. حبه جانم! من از تو

فقط خاطره های خوش و قشنگ به یاد دارم.یادت هست اولین سالی که دانشگاه قبول شدی

و رفتی، برایم نامه نوشتی: « بزی نشست رو ایوونش، نامه نوشت به مادرش ... .» من همانجا

زیر لب گفتم ای ول حبه، دمت جزغال! همین روحیه ات را حفظ کن و بدان گرگها از شاخ تو

همیشه می ترسند. امید مامان بزی تویی. مراقب برادرهای دست و پا چلفتی ات هم باش که

گافهای جواتی ندهند و اگر روزی رسید که دیدی منگل بازی های منگول و آب شنگولی خوردن

های شنگول دارد کار دستت می دهد، باز هم بپر پشت ساعت دیواری وپشت تیک و تاک ثانیه

ها مخفی شو .



نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 19:7 امضا: ریحانه|

1. واقعاً چه حوصله ای داره پشه؛ تا طبقه شیشُم میاد واسه دو قطره خون!!! آخه یکی نیست بگه اُسکُل(!) عین همون خون تو همکفم هست!


2. دفعه اول رفتم در مغازه می گم آقاجان تخم مرغ داری؟! می گه: می خوای بخوری؟! می گم: پــَ نــَ پــَ ... می خوام برم روش بشینم جوجه بشه ببینم مادر شدن چه حسی دارههه!!!

دفعه دوم رفتم در مغازه می گم: آقا نوشابه داری؟! می گه می بری؟! می گم: پـَ ... ، می گه: پــَ نــَ پــَ و کوفت! حالمونو به هم زدین بس که گفتین پــَ نــَ پــَ ... پــَ نــَ پــَ !!! می گم: حاجی می خواستم بگم، پنیر داری؟! می گه: بسته ای؟! می گم: پــَ نــَ پــَ ... جعبه ای! فکر کردی وایساد نیگام کرد؟! دِ نه دِ ... نوشابه رو پرت کرد طرفم و دِ در رو ... !!!


پ.ن:

اینجا نفس های آخرش را می کشد؛ تنفس مصنوعی لطفاً!!!

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 22:59 امضا: آنتی شرلی|

 

   صداي پرنده، پيرايه ي زندگي من نيست، پاره اي از زيست من است. حالت يك سنگ هرگز نگاه گذرنده و لغزان مرا غافلگير نمي كند، مرا غافلگير مي كند. ((من)) آشنا و پنهان مرا. و زندگي من، در حالت اين سنگ جريان مي يابد. اما اين چيزها، اين سنگ و آن صدا، لحظه هاي معدودي را دربرنگرفته اند. كسي چه مي داند، شايد سايه شان كه به صداي پاي من از لاي شاخه هاي درخت انجير پر كشيد و رفت، جا پايش را تنها روي چند لحظه كودكي من نگذاشت. نه، سايه اش را همراه من كرد و اين سايه تا اين جا تا همين لحظه، كشيده شده است. اين حادثه بر سيماي زندگي من، خط يادبود نيست، تار و پود آن است. آن مهتابي آجري با خوشه هاي بنفش گلي كه هرگز نامش را ياد نگرفتم، بر چه بسيار نوسان هاي من سرانگيز است.

   روي اين مهتابي، سايه روشن را زيسته ايم. درد و لذت را زندگي كرده ايم. چگونه مي توان گفت با حالت هايي كه در آن جريان يافته، برشي است از زيست ما؟ نه، اين موج تا پايان ما كشيده خواهد شد. بيهوده خيال مي كنيم، از آن مهتابي سفر كرده ايم. كم ترين وزشي ما را بدان سو سفر مي دهد. آمد و رفت ما ميان مشتي انعكاس است. كودكي اشيا به من برمي گردد. دنيا ساده مي شود و حزن سادگي مرا تا شيطنت، تا طنز بالا مي برد. آن وقت دلم مي خواهد درها را روي زمين بخوابانم، چون از ايستادن خسته شده اند. اين جور وقت ها، من از خود زندگي پهن ترم و دستم به همه ي ريگ هاي دنيا مي رسد. اين جور وقت ها، من ناهار را يك ساعت بعد از واقعيت مي خورم. معمولا روي پله ي جمعه مي نشينم و سه چهارم قناري را مي شنوم. من براي زندگي، خودم را اندازه گرفته ام. يك پنجره و نيم طول، خوشي هاي من است

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 15:28 امضا: مهدیار|

احساساتی هستید یا منطقی ؟


ابتدا برای ِ چند لحظه به کف ِ دستتان نگاه کنید ..

و پس آز آن به ناخن های ِ همان دستتان نگاه کنید .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 12:30 امضا: ریحانه|

زن با لباسي كهنه و مندرس و نگاهي پر از غم به مغازه اي كه در محله بود وارد شد . او در حالي

كه سرش را زير انداخته بود آرام به مغازه دار گفت شوهرم به سختي بيمار است و نمي تواند كار  

كند . شش بچه دارم كه گرسنه و بي غذا در خانه مانده اند. مغازه دار در حالي كه نگاهي به زن  

مي كرد سعي داشت با رفتارش زن را متوجه كند تا هر چه زودتر مغازه او را ترك كند . در اين   

زمان مرد ديگري كه براي خريد به مغازه رفته بود وقتي متوجه  حرفهاي زن و رفتار مغازه دار شد

گفت اين زن هر چه لازم دارد به او بده پولش با من . مغازه  دار براي اينكه اعتبارش را از دست ندهد 

گفت خودم هر چه لازم داشته باشد به او مي دهم . بعد هم گفت ليست خريد داري ؟ زن دستان لاغرش

 را در كيف قديمي اش كرد و گفت اينجاست . مغازه دار با پوزخندي گفت ليست را بگذار روي ترازو  

 و به اندازه وزن آن هر چه خواستي ببر . زن چند لحظه مكث كرد از درون كيفش يك تكه كاغذ بيرون   

آورد. چند لحظه گذشت تا نوشته اش به پايان برسد . زن كاغذ را روي كفه ترازو گذاشت . در يك لحظه  

فروشنده و مشتري با تعجب كفه ترازو را ديدند كه پايين مي رفت. مغازه دار در حالي كه باورش نمي شد  

با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ترازو كرد . او آنقدر جنس در كفه ترازو گذاشت تا كفه ها برابر  

شد. در اين لحظه او اجناس را به زن داد و با دلخوري و ناراحتي كاغذ را برداشت و به خواندن نوشته   

پرداخت . زن روي كاغذ مايحتاج خود را ننوشته بود . او به جاي آنچه نياز داشت تنها روي كاغذ نوشته بود 

  

"اي خداي عزيز ! تو از نياز من باخبر هستي . خودت آن را برآورده كن! "

  " منبع روزنامه ايران "

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 سلام دوستان من لیلا هستم اینم اولین پست منه!

امیدوارم خوشتون اومده باشه!

تو تمام کارهای زندگیتون به خدا توکل کنید...وقتی همه چیز رو به "او"  بسپارید دیگه لازم نیست از هیچ چیز هراسی داشته باشید!

"اِنَّ الــلّـــــه یُحـــــــــِبُ المُـــــتِـــوَکِلــــون"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 18:31 امضا: لیلا|

روزي روستايي ساده دلي در شهر خرش را گم كرد. چون نشان وي مي گرفت رندي شيخ را كه در مسجد به منبر گرم سخن از عشق بود اشاره داد و گفت: خلايق آن مرد را احترام دارند . اگر مي خواهي خرت را بيابي از او ياري جوي.

مرد به مسجد شد و سخن شيخ را گسست و گفت:

اي مرد در اين شهر خرم را ربوده اند اينك كه بر منبري و مردم تو را گوش دارند، سراغ خرم را از ايشان بگير.

شيخ گفت: بنشين خرت را خواهي يافت.

بعد رو به مردم كرد و گفت: اي مردم آيا كسي هست در ميان شما كه از عشق شعاعي برنگرفته باشد؟

مردي گفت : من.

شيخ مرد روستايي را ندا داد : خرت را يافتم!!!!

 

" نامه هاي منتشر نشده ي مجنون / اسماعيل فيروزي "

+ خانوم هيس ميگه: اولين پستي بود كه گذاشتم... اميدوارم خوشتون اومده باشه...

+ پيشنهاد هميشگي خانوم ِ هيس: لباس كهنه رو بپوشيم ولي كتاب نو بخريم...

+ شاااااااد باشین

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 12:21 امضا: آنتی شرلی|

مگر من از این شوهر خواهرم خوشم می آمد ؟ درست است که از مگس ها هم بدم می آید . اما حاضر نیستم حتی یک مگس در تمام عالم به دام هیچ عنکبوتی بیفتد ! خیلی هم اتفاق افتاده که بعد از ظهر های گرم تابستان به عنوان بازی بی صدا - که مبادا بابام از خواب بپرد - مگس گرفته ام و برده ام دم سوراخ مورچه ها انداخته ام . اما هر وقت یکی از همین مگس ها را گرفتار تار عنکبوتی دیده ام ، فورا آزادش که کرده ام هیچ ، بلکه خود عنکبوت را هم با تار و سوراخ لانه اش همه را درب و داغون کرده ام  . اما عیب قضیه اینجاست مگس ها را با تار عنکبوت هم که نجات می دهی دیگر به دردخور نیستند ؛ نمی دانم چرا . حتما به همین دلیل است که من اصلا از عنکبوت بدم می آید . مگس وقتی گرفتار می شود یک جور وز وز خفته دارد . مثل اینکه صدا از ته گلویش خارج در می آید . فرقی هم نمی کند . چه گرفتار مورچه ها ، چه گرفتار انگشت های کسی مثل من که پاهایش را می چسبم و می گذارم بی خودی بال بزند . اما وقتی گرفتار تار عنکبوت است ، مثل اینکه صدایش باز هم خفه تر می شود . انگار عنکبوت ها دم دهان مگس را هم می بندند که نتواند کمک بخواهد . یا بیخ گلویش را می گیرند .... من چه می دانم !
بعد هم اگر بخواهی مگس گیر مورچه ها بیفتد ، باید دست کم یک بالش را بکنی تا نپرد . یا یک چوب جارو توی کونش فرو کنی که اگر هم بپرد ، نتواند . اما با تار عنکبوت این جوری نیست . مگس دارد ساق و سالم روی هوا می پرد که مرتبه گیر می کند به تار عنکبوت ، عین یک توپ کوچولو که می خورد به تور والیبال . لابد چشمش نمی بیند یا گیج است و سر به هوا . ولی مگر می شود تار عنکبوت را دید ؟ از بس نازک است خود من هم نمی بینم . آن وقت تا بیاید دست و پا کند عنکبوت عین اجل معلق رسیده . بدیش این است که مگس ها اول قضیه را جدی نمی گیرند . دقت کرده ام . حتی صدایشان هم در نمی آید . یک خرده این ور و آن ور می شوند و همچه که یکی از بال هاشان یا دوسه تا از پاهاشان گیر کرد عنکبوت رسید ، آن وقت صدایشان در می آید . اگر زودتر صدایشان در بیاید ، شاید آدمی مثل من پیدا بشود و به دادشان برسد ، ولی عیب کار اینجاست که مگس ها وقتی صدایشان در می آید که کار از کار گذشته است ...

قسمتی از داستان " خواهرم و عنکبوت " از کتاب پنج داستان نوشته ی جلال آل احمد .

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 16:40 امضا: گوسفندِ متفکر|


آخرين مطالب
» تابستون آی تابستون آی تابستون / تموم گوسفندا خوشحال و خندون
» نبرد مرداس و ضحاک
» کمی متفاوت تر بنگر !
» وصیت نامه ی ِ منتشر شده ی ِ بزبز ِ قندی !
» پشه، تخم مرغ، پنیر!
» قاچی کوچک از کتاب "هنوز در سفرم"
» تست ِ خودشناسی (3)
» نامه ای به خدا
» خرت را یافتم
» مگس ها و عنکبوت ها و من ! ...


طراح قالب: لطفاً گوسفند نباشیم